کی می شود شبی برسد غم به انتها
ای یار مهربان که نشستی به ناکجا
گفتم ندیده روی تورا دیده ام چه سود
حالا که دل رسیده به تاریخ انقضا
تقصیر دل نبود که تقصیر دیده است
رسوا نموده ام به فراغت زابتدا
با کوله بار پرزگناهی نشسته ام
مشتاق یک نگاه تو ای یار آشنا
یک آسمان شقایق سرخم نثار تو
ای آنکه تکیه گاه منی محضر خدا
یک لحظه از دعای تو غافل نبوده ام
می خوانمت همیشه و هر صبح و هر عشا
محکوم به انتظارمو عمری نمانده است
عجل فرج بیا که رسیدم به انتها
درشوق چشم یار نشستم سحر شود
صبح از نگاه پنجره ات با خبر شود
آنقدر منتظر بنشینم که گریه هام
از بغض های نیمه شبت بیشتر شود
باران تو را بگیرد و هر روزچشم شهر
درکوچه های گونه ی تو در به در شود
آنقدرشعرهای درخت تو خواندنی است
مگذار دست شهر به رویت تبر شود
درشهر ما به نام تو سوگند می خورند
شاید به یاد نام تو شب ها سحر شود
از ابتدای کلامی زانتهای سخن
مرا ببر به سفرهای دور دست وطن
دگرنمانده به قامت توان رقصیدن
دگرنمانده جوانی،نشاط رقص اتن
زگیسوان تومشکی عوض نموده به سر
سفید گشته زمهرت به سان در یمن
وقطره قطره ی اشکت روان شود چون سیل
وغرق در غم و ماتم کند تمام بدن
از عشق های دروغین به تیرگی گفتی
فرو برد به تباهی،فرو برد به لجن
شکفته شد زلبانت ندای آزادی
به سان غنچه ی سرخی که بازکرده دهن